قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1798

تاريخ الفي ( فارسى )

نيست « 1 » . آورده‌اند كه چون الرّاضى باللّه خليفه شد به عرض او رسانيدند كه قاهر مخلوع و مكحول ، در حين قتل مونس بليق ، و پسرش اموال ايشان را گرفته ذخيره نهاده است . الرّاضى باللّه فرمود تا القاهر باللّه را به انواع شكنجه‌ها تعذيب نمودند . چون بعد از آزار بسيار ، ظاهر شد كه آنچه در باب او به عرض رسانيدند محض افترا و بهتان بود الرّاضى باللّه با قاهر در مقام تلطّف و ترحّم درآمده او را در سلك نديمان خود منسلك گردانيد و هر روز او را به نوازشهاى پادشاهانه نوازش مىنمود تا آنكه آخر الأمر ، باز او را از نظر انداخت و كارش به جايى رسيد كه در كوچه‌ها گدايى مىكرد . سبب رنجش الرّاضى باللّه از القاهر باللّه در مرتبهء ثانيه آن بود كه القاهر باللّه قبل از ايّام خلافت باغى داشت در غايت صفا و نزاهت مشحون به انواع اشجار و اصناف اثمار ، و در صحن آن باغ اقسام طيور خوش الحان گذاشته بود . القصّه ، باغى بود كه در آن وقت در بغداد ، بلكه در عراق عرب ، مثل آن باغ نشان نمىدادند . و قبل از ايّام خلافت ، القاهر باللّه اكثر اوقات در باغ به عيش و طرب اوقات مىگذرانيد . الحال چون نوبت خلافت به الرّاضى باللّه رسيد او نيز اكثر اوقات با ندما و طرفا ، كه يكى از آنها القاهر باللّه بود ، در آن باغ به سر مىبرد و القاهر باللّه به واسطهء خبث باطن كه داشت از اين معنى بسيار آزرده‌خاطر مىبود و مىگفت كه : هرگز نگذارم كه باغى كه به كدّ يمين و عرق جبين ساختم الحال ايشان در آنجا به عيش و طرب روزگار مىگذرانيده باشند و من از حظّ آن محروم باشم . بنابراين ، روزى به الرّاضى باللّه گفت : چون امير المؤمنين در شأن من اين همه انعام و احسان مىفرمايد و مرا هر روز به نوازش خاص مىنوازد من نيز مىخواهم كه هرچه داشته باشم فداى امير المؤمنين سازم . اكنون مرا در اين باغ گنجى است ، امّا تعيين موضع آن نمىتوانم كرد « 2 » . الرّاضى باللّه فرمود تا تمامى آن باغ را بكندند و از همه جا به آبش رسانيدند . هيچ چيز ظاهر نشد . معلوم شد كه القاهر باللّه دروغ گفته . چون از وى پرسيدند كه : تو را باعث بر اين دروغ گفتن چه بود ؟ گفت : سرور و خوشحالى تو از اين باغ مرا بر آن داشت كه اين باغ را ويران كنم .

--> ( 1 ) . الرّاضى باللّه در صله دادن به نديمان خويش از جمله محمّد بن يحيى صولى و ابن حمدون ، از رفتار ابو العباس سفّاح تأسّى مىكرد و هيچ آوازخوانى يا ساززنى را نيز بىصله نمىگذاشت ؛ - مسعودى ، مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 712 . ( 2 ) . القاهر باللّه در اين زمان از دو چشم نابينا بود .